تبلیغات
کوچ در شب بارانی
کوچ در شب بارانی

دلم پُــــــــــر است ؛ پُــــــــــرِ پُــــــــــرِ پُــــــــــر!!!! آنقــــــدر که گاهی اضافه اش، از چشمانم می چـــــکد

هر شروعی پایانی داره و
هر چیزی عمری داره .
خیلی وقته که دیگه حس میکنم عمر این وبلاگ هم به پایان رسیده اما فقط واسه دوستانم موندم و لی حالا باید  ومیخوام که برم.
خیلی پرم
خیلی ......

من خداحافظی رو دوست ندارم .و فقط میگم به خدای مهربون میسپارمتون.

کوچ میکنم نه در شب بارانی ،که با دل بارانی.

نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت 02:30 ب.ظ توسط مرضیه نظرات | |

به روی سنگ مزارم
فقط
یک علامت سئوال بزرگ حک کنید
ودیگر
هیچ

نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت 01:37 ب.ظ توسط مرضیه نظرات | |

fbز طرف مدرسه به پسر داییم گفتن برو درباره ی "عمه ی عطار" تحقیق بنویس !
کل فامیل رو بسیج کرده که درباره ی "عمه ی عطار" مطلب جمع کنن آخرشم به هیچ جا نرسیدیم !
اصلا هیچ منبعی درباره ی خانواده ی پدری عطار پیدا نمیشد !
زن داییم رفته مدرسه داد و بیداد که این چه تحقیقی به بچه ی مردم میدین ! عمه ی عطار به چه درد بچه می خوره آخه !
مدیر مدرسه هم گفته خانم موضوع تحقیق اصلا "عمه ی عطار" نبوده !
"ائمه ی اطهار" بوده !


من به هیچ دردی نمیخورم

.

.

.

این دردها هستند که چپ وراست به من میخورند.




ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390 ساعت 10:55 ق.ظ توسط مرضیه نظرات | |

در بارش تیغ و تیر  سقا می رفت

بی دست.بدون چشم. اما. می رفت

امید هزار ماهی کوچک بود...

مشکی که به روی دوش دریا می رفت.



هرساله این دوروزه یعنی تاسوعا وعاشورا که میشد میرفتیم خیابونای منتهی به حرم ودسته های عزاداری رو تماشا میکردیم.گاهی خیلی شلوغ میشد همون قابلمه ماکارونی که ازش متنفرم .منم که تو جای شلوغ طاقت ندارم بمونم یعنی مرگمه ،واسه همین خیلی جلو نمیرفتیم تا همون محدوده خیابون تهرون میموندیم وکم کم برمیگشتیم. بچه تر که بودم   یکی دوبار   توی حرم هم رفتیم ،عزادارایی که با قمه سر و بدنشون رو زخمی میکردن وخون بود که از هیکلشون جاری بود .صحنه چندش آور ومنزجر کننده ای بود وخیلی حالم بد میشد ،خدارو شکر که بعدها جلوی این جور افراد رو گرفتن ومانعشون شدن .چقدر بده که ما نمیدونیم چطور عزاداری کنیم تا بهانه ای برای تمسخر  بدست دیگران ندیم .
پارسال که اینجا بودیم خونه موندیم ،امسال هم همچنین،مراسم عزاداری هم بخاطر موارد امنیتی نمیتونیم شرکت کنیم.احتمال حوادثی از قبیل چابهار و حسیننیه زاهدان خیلی زیاده ،اخبارش رسیده ولی امیدواریم اتفاقی رخ نده.حالا بماند مداحانی که واسه داغ شدن مجلس ،وقایع عجیب ونوظهوری رو به وقایع عاشورا تضمین میزنن والحاقیه هایی غیر قابل باور رو به خورد ملت ساده میدن که واقعا باید گریست به حال اسلامی که به زبان این اشخاص داره ترویج پیدا میکنه .
بچه که بودیم تاسوعا وعاشورا برام عطر وطعم شله میداد.بچه بودیم دیگه!! و من بعدها فهمیدم شله مخصوص مشهده وشهرای دیگه همچین نذری ندارن ،اینو تو خوابگاه فهمیدم که بچه ها  معنی شله رو نمیفهمیدن وفکر میکردن منظورم حلیمه.؟!!! خب حق داشتن دیگه .این خوبه که نذری بدیم ولی خیلی بده که عزاداریمون رنگ ولعاب شکم پرستی بگیره و..... .شنیدین که میگن هرجا میگن یا علی ،فرار کن هرجا میگن یا حسین ،بدو.این خیلی بده ،وواقعا دلگیر کننده ست که ما محرم وصفر وتاسوعا وعاشورا رو به شکم بارگی  وسور چرونی بشناسیم.همیشه  تو اینروزا بیرون که میرفتیم خیلی بدم میومد که واسه یه شربت یا خوراکی نذری بایستم ،ولی زیاد میدیدم صفهای طویلی از مردم پیر وجوون که سطل وقابلمه بدست منتظر یه ملاقه شله یا هر چیز دیگه نذری هستن.خیلی هاشون هم نمیخورن ونیمخورده رهاش میکنن تو خیابون وپیاده رو .. ولی همونه که میگن مفت باشه ....  .
ودر نهایت وپایان عزاداریمون خیابونهایی مملو از لیوان وظروف یکبار مصرف که  شاید برداشت آخر عزاداری ما باشه .وعزاداریی که با شهادت امام حسین تموم میشه در حالی که تازه شروع عزادارییه.
 اوضاع اطراف حرم رو الان میتونم تصور کنم.
کاش اینگونه نبود.
کاش بهتر از این بود که شرمنده امام حسین نمیشدیم .



14آذر سالگرد پیوند من و پسر همسایه.





نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 06:52 ب.ظ توسط مرضیه نظرات | |

توی خونه نشستیم که  یه دفه صدای آژیر خطر بلند میشه.خیلی وحشتناکه ، همیشه میترسیدم  از لحضه ای که این صدا در فضای شهر طنین انداز شه .میریم سمت پنجره ،چند تا هواپیمای جنگی توی آسمون به موازات هم پرواز میکنن به یه نقطه ای که میرسن بمب ها رو خالی میکنن روی شهر .خیلی میترسم ،از خونه میزنیم بیرون همه جا بهم ریخته ست ،اوضاع آشفته ایه،اینبارطولانی تر از دفه های پیش، و البته واقعی تر وملموس تر از هر شب.
چند وقتیه که خواب جنگ رو میبینم شاید واسه اینه که ذهنم رو درگیرش کردم گرچه که قبل این قضایا وهارت وپورتای اسراییل وقضیه انگلیس  هم هر چند وقت یه بار خواب جنگ رو میدیدم .
نیروهای دشمن وارد شهر شدن ومن تنها کاری که میکنم اینه که فرار میکنم ودنبال یه جای مطمئن میگردم،نه از ترس کشته شدن ،از جنایت های جنگی ،از... .این مربوط به اینجا نمیشه که نزدیک مرزیم ونیروهای ناتو هم بیخ گوشمون و تا اراده کنن تو خونه مونن ،  مشهد هم که بودیم  ،اون اواخر هر چند وقت یه بار این خوابارو میدیدم.نمیخوام نفوس بد بزنم اما اون دسته از خوابهای من که تدوام پیدا میکنن وسلسله وار تکرار میشن بدون اینکه خودم مشغولیت ذهنی در موردشون داشته باشم ،اتفاق میفتن،بهم ثابت شده .دیر یا زود .اما امیدوارم این یکی نباشه .من که زمان جنگ ایران وعراق خیلی بچه بودم وفقط هشدارهای رادیو تو ذهنم مونده  اما جنگ حتی توی خواب هم وحشتناکه .
به هر حال خواب یا بیدار ،ایران تو وضعیت وموقعیت حساسیه .ما از داخل واز خارج داریم ضربه میخوریم.خودمون خودمونو چپاول میکنیم وتیشه به ریشه هم میزنیم،این وسط یه عده هم سرخود میرن یه غلطی میکنن و   به بدبختی یه ملت دامن میزنن. از بیرون هم که هی تحریم وقطعنامه واسمون صادر میکنن . یعنی چی میشه؟؟؟!!!

هدیه: نمیدونستم واسه هدیه دادنم کلی باس پیگیری کنی.البته اگه بشه .تا خدا چی بخواد.هنوز از کارت عضویت اهدام هیچ خبری نیست.جواب ایمیلمم ندادن.بعد چند ماه از ثبت نام، همسر محترم میگه من بعد مرگتم تورو به کسی نمیدم .نمیخوام یه تار موی تورو هم بدم. چطور دلم بیاد اینکارو بکنم؟!!.حالا بیا درستش کن.ولی من که ثبت نام کردم تازه فک نمیکنم اینجا دیگه رضایت همسر شرط باشه.!!!!!

نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 10:06 ق.ظ توسط مرضیه نظرات | |

تو عمرم واسه هیچ گربه ای به اندازه این گربه دلم نسوخته.
من ایران رو خیلی دوست دارم.
کجای دنیا ملتی رو سراغ دارین که اینقد از کشور خودش وملیت خودش بد بگه؟؟!!
چرا ما هرچی میشه میگیم ایرانییم دیگه؟!!!
ایرانه دیگه.
چــــــرا؟
طفلک ایران.
هیچکی قبولش نداره حتی خودمون.
یعنی بهتره بگم وقتی خودمونم قبولش نداریم از بقیه چه توقعیه؟!!!

رفتن از هر کسی برمیاد،موندن و ساختنه که کار هر کس نیست.


fb:کیف مدرسه را گوشه ای پرت کرد و به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت
وارد مغازه شد با ذوق گفت : ببخشید یه کمربند می خواستم . آخه فردا تولد بابامه
به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 ساعت 08:42 ق.ظ توسط مرضیه نظرات | |

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه می گویی؟ گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.
                              
                           گلستان سعدی
 
  
  بچه که بودیم  بابامون میگفت بچه ها دعا کنید . شما دلاتون پاکه، بی گناهین، دعاتون زود براورده میشه. با خودم میگفتم مگه گناه چیه؟!!!بزرگترا مگه چکار میکنن که اینقد میگن ما گناهکاریم .روسیاهیم!!!!؟.

حالا منم بزرگ شدم .

کاش بزرگ نمیشدم.

کاش اینطوری بزرگ نمیشدم.




نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1390 ساعت 08:11 ب.ظ توسط مرضیه نظرات | |

یه حسی دارم .یه چیزی شبیه همزاد پنداری با گورخر!!!!!!!!! ..........
نمیدونم سفیدم با خطای سیاه یا سیاهم با خطای سفید.!!!!!!!!



نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1390 ساعت 08:02 ب.ظ توسط مرضیه نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


Google Pagerank Checker
تعداد کل مطالب ارسالی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید دیروز از وبلاگ
تعداد بازدید این ماه وبلاگ
تعداد بازدید کل از وبلاگ